خرید بک لینک
غم یار و غم یار و غم یار ... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرور

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 15:46

بیا ماچت کنم عهدی ببندیم یار.. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="Au

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 15:46

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان میآمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمیتوانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمیدانست.

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 8:22

مرا بشنو از دور، دلم میخواهدت...

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

آدم یهویی بفهمه دلش داره از غصه میترکه، چیکار باید بکنه؟

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

بگو چه کار کنم وقتی شادی به دم بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند. دلم شاخه شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است. غلامرضا بروسان متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

از خستگی کار و درس به خواب پناه میبرم. نه به اختیار، که خستگی خود پلکهایم را میبندد و امانم نمیدهد. اما در همین یک ساعت خوابِ بعدازظهر، با تو سر و کله میزنم. خواب تو را میبینم. خوابی که دیدهام در خاطرم نمیماند اما بیدار که میشوم و چشمهایم را که باز میکنم، تپش قلبی که گرفتهام نشان از خواب دیدن است. از تخت بیرون نمیآیم، چشمهایم را بسته نگه میدارم، دلتنگی به مغز استخوانم میرسد، سینهام تنگ میشود، می خواهد بترکد و قلبم چون پرندهی زخمی خودش را به دیوار سینهام میکوبد تا آزاد شود اما نمیشود. همیشه بیدار که میشوم گلویم احساس خفگی دارد، نفسهایم به شماره میافتند، به تاریکی زل میزنم و دستانم دنبال تو میگردند، لبهایم در تمنای جرعه آبی از دستان تو هستند ولی به جایش استیصال و خفگی در هوای اتاق پر میشود و چکههای اندوه از سقف و دیوارها میبارد. من خستهتر و درماندهتر به دنبال تو میگردم و تصویرت را به خاطر میآورم و دستهایت را که به مهر دور شانهام حلقه میشدند. اما مجاب نمیشوم. خاطرات کفاف این اندوه، این دلتنگی و این پریشانی را نمیدهند و تو نیستی. تو در من تمام نمی

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

While I'm melting in the rain

Deep in pain, «he» is so far

Will we ever meet again

?As friends, after so long

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

شنیدهاید که «یک وقت هم یک احمق سنگی در چاه میاندازد که هزار عاقل از درآوردن آن عاجزند» شده حکایت من این آخر سالی. خیلی وقتها هم سرت را انداختهای زندگیت را میکنی که به زور دست غصه را میگیرند پرت میکنند در زندگیت. آخ آدمهای نادان، آدمهای کمشعور و بیشعور، آدمهای بیفرهنگ و مدعی تمدن. انسان قرن بیست و یک. متحرکِ بیخرد. سرم سودای انفجار دارد، قلبم از غصه هزار پاره شده، مغزم از حماقت آدمها بیمار. درد گرفته همهی تنم. همچنان امتحان قوی بودن پس میدهم اما دندان به جگر گرفتن جایی که نباید، حرام است. که شبیه ظرف سرریز شده بودم، اشک ریزان از همه دنیا گله داشتم و داد حق میزدم. کجا داد زدن وقتی ظلم به تو میشود اشتباه است؟ خشم فرو خوردهام، آتشفشان در حال انفجارم. غمگینم. تمام میشود این روزها غمم این است که این آدمها هنوز هستند.

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

همه آدمها یک نقطه آرامشی دارند، یک مأمن، یک امنیت خاطر، یک جایی که از همه دنیا جداست. که انگار نه انگار این مکان و این نقطه در بطن یک زندگی پر کشمکش و پر از تلخی و سختی است. یک جایی، یک نوری، یک امنیتی که آدم را حتی شده برای چند ساعت از تمام دغدغهها و مشکلاتش دور میکند، حافظهاش را حتی شده برای مدت زمان کوتاهی خالی میکند. انگار که هیچ اتفاق بدی آن بیرون نمیافتد، انگار که جهان به آرامی و در سکوت به هستیاش ادامه میدهد. هر آدمی حق دارد با وجود همه غمها و دغدغههایش چنین مأمنی در زندگی داشته باشد. که رها از همه قیل و قالها بخندد. برای من این امنیت خاطر کنار آدمهاییست که انگار یک محبت بیچشمداشت، یک رفاقتِ واقعی، یک صمیمتِ امن میانشان جاریست که اندوه و مشکلاتم را بیرون این دایره جا میگذارم و کنارشان به آسودگی میخندم. کسانی که کلمههای رئیس و همکار و دوست و همکلاسی برایشان کم است و نمیدانم به چه اسمی میشود توصیفشان کرد، شاید بشود بهشان گفت رفیق. یک رفیق واقعی و امن. میدانید کار کردن یک بخش زندگی است اما لذت کار کردن در یک چنین جمع همدل و باآرامشی به اعتقاد من یکی از

برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:53

صفحه بندی